بَدَخشان، سرزمینی کوهستانی در فلات پامیر که بخشی از آن در خاک افغانستان، و بخشی دیگر استان خودگردان بدخشان تابع جمهوری تاجیکستان است. نام آن در طول تاریخ به صورت بدخشان و بلخشان نیز ضبط شده است(برای اقوال دربارۀ ریشۀ نام، ﻧﻜ : ایرانیکا، III/ 631).
بدخشان در عین اینکه سرزمینی کوهستانی به شمار میرود، زمینهای قابل کشت نیز دارد و از گذشتههای دور، کشاورزی بخش مهمی از اقتصاد این سرزمین را تشکیل میداده است. بخش دیگر از زمینههای اقتصادی بدخشان در طول تاریخ بدان شهره بوده است. این منطقه در شرق با استان سین کیانگ چین همجوار است و همواره به عنوان محوری ارتباطی میان خراسان و ماوراءالنهر با تبت و چین، اهمیت داشته است. منطقۀ بدخشان به گواهی آثار باستانی به دست آمده، در دورۀ مفرغ از تمدنی پر رونق برخوردار بوده(فرامکین،۱۰۵)، و ظاهراً در دوران باستان، نقش مهمی در پیوند تمدنهای شرق ایفا کرده است.
تاریخ سیاسی
تاریخ بدخشان در دورۀ هخامنشی و پس از آن، به ویژه در آگاهیهای مربوط به تاریخ باختر [۱]قابل پیجویی است. برخی چون توماشک برآنند که«داستان کوهستانی» که یونانیان از آن یاد کردهاند، ظاهراً بدخشان بوده است (غفورف، I/ 270-272). در دورۀ ساسانی، بدخشان از مراکز تمدن هپتالی، و به قولی شهر بدخشان تختگاه آنان بود. برخی از محققان چون ائوکی بر آ« بودند که بدخشان خاستگاه اصلی هپتالیان بوده است(بارتولد،«بررسی[۲]...»، 48؛ غفورف، I/ 407,416).
در اوایل عصر اسلامی و از زمان آغاز فتوح خراسان (ح ۳۰ق/ ۶۵۱م) تا پایان سدۀ نخست، بدخشان گاه از استقلال نسبی برخوردار بوده، و چنین می نماید که در سدۀ ۲ق/ ۸م نیز همچنان استقلال نسبتی خود را حفظ کرده بوده است (بلاذری، ۴۰۷، ۴۱۷، ۴۱۹؛ طبری، ۶/ ۳۲۶-۳۳۰، ۵۵۵-۵۶۳، ۷/ ۴۳-۴۵، ۱۱۳-۱۳۸).
بدخشان بهعنوان سرزمینی مرزی برای جهان اسلام از اهمیت نظامی و تجاری خاصی برخوردار بود و همین امر موجب میشد تا دستگاه خلافت به قبول تابعیت صوری أن تن در دهد (ﻧﻜ : مسعودی، ۶۴)؛ اما بناهایی جون قلعه و رباطی که توسط زبیده همسر هارون در بدخشان ساخته شده است، نشان از آن دارد که تابعیتی در این حد در اواخر سدۀ ۲ق وجود داشته است (دربارۀ رباط، ﻧﻜ : مقدسی، ۳۰۳؛ سمعانی، ۱/ ۳۰۱).
نام بدخشان ظاهراٌ نخست در منابع چینی مربوط به سدههای ۱ و ۲ق/ ۷ و ۸م آمده که در آنها ناحیۀ بدخشان جزو تخارستا ذکر شده است (مارکوارت، ایرانشهر[۳]، 28). گزارش شده است که در حدود سال ۱۹۸ق/ ۸۱۴م فرمانروایی بومی به نام هاشم بن مجور
خُتَّلی ظاهراٌ بیآنکه از سوی دستگاه خلافت منصوب شده باشد، زمام امور را در منطقه به دست داشته است (بلاذری، ۴۱۹). مینورسکی احتمال داده که در عهد مأمون، فضل برمکی بدخشان را فتح کرده، و دروازهای برای آن ساخته است (ص ۱۹۳). بدخشان در اوایل سدۀ ۳ق/ ۹م با سرزمین شُغنان ولایت واحدی را تشکیل میداد که خمار بیک بر آن فرمان میراند(یعقوبی،۲۹۲؛ نیز مارکوارت، «وهروت[۴]...»، 101؛ بارتولد، «ترکستان[۵]...»، 115). برپایۀ اشارهای از اصطخری، در اواخر سدۀ ۳ق، ابوالفتح (ظاهراً یفتلی)، و پس از او فرزندش ابونصر بر این ولایت حکم میرانده است (ص ۲۷۸؛قس: ابنماکولا، ۷/ ۳۴۲؛ سمعانی، ۵/ ۷۰۲).
مقدسی در سدۀ ۴ق/ ۱۰م، بدخشان را بخشی از کورۀ بلخ دانسته است (ص ۲۶۶)، اما این یادکرد الزاماً به معنای تابعیت سیاسی از بلخ نیست. در ۴۲۲ق علی بن اسد، والی بدخشان ـ که ناصرخسرو جامع الحکمتین خود را به نام وی تألیف کرده (آقابزرگ، ۲۲/ ۳۹۲) ـ ظاهراً فرمانروایی مستقل بوده است. در زمان سلطان مسعود غزنوی(حکu200d ۴۲۱-۴۳۲ق/ ۱۰۳۰-۱۰۴۱م)، بدخشان چندی به تابعیت غزنویان درآمد و حکومت آن به همراه برخی نواحی پیرامونی به احمدعلی نوشتگین سپرده شد (بیهقی، ۳۲۰). چنین مینماید که در دهههای پسین بدخشان دیگر بار حکومتی مستقل را تجربه کرده، و غیاتالدین علیشاه ـ که در دورۀ فتوح غوریان بر بدخشان حکم میراند ـ به عنوان «ملک» بدخشان شناخته شده است (سیفی، ۶۲۹؛ حافظ ابرو، ۱/ ۵۶).
در اواسط سدۀ ۶ق/ ۱۲م تخارستان تحت حومت شاخهای از سلسلۀ غوریان زیر فرمان فخرالدین غوری در آمد؛ شمسالدین غوری (حکu200d ۵۵۸-۵۸۸ق/ ۱۱۶۳-۱۱۹۲م) قلمرو حکومت خود را گسترش داد و مناطقی ازجمله بدخشان را تحت فرمان آورد (منهاج، ۱/ ۳۸۷؛ قس: باوزانی،۱۶۰).
در جریان حملۀ مغول در اوایل سدۀ ۷ق/ ۱۳م، بدخشان با آنکه توسط چنگیز مسخر (جوینی، ۱/ ۵۰؛ رشیدالدین، ۱/ ۴۶۰)، و دستخوش خسارت شد (ابنبطوطه، ۱/ ۴۳۶)، اما به عقیدۀ مورخانی چون بارتولد، کمتر از سرزمینهای پیرامونش آسیب دید و توانست استقلال خود را حفظ کند (همان، 116). با این حال، باید توجه داشت که در عصر جانشینان چنگیز، منطقۀ بدخشان در کنار بلخ و کشمیر ـ دستکم بهطور رسمی ـ بخشی از یک حکومت نیمهمستقل بود که قلمرو مشهورترین کمران آن، سالینویان در مرز دولت ایلخانان و چغتاییان قرار داشت. وی از تابعان ایلخانان ایران بود (رشیدالدین، ۱/ ۸۷-۸۸، ۶۱۵؛ نیز بارتولد، همان، 535).
در اوایل سلطنت اباقاخان (ﺳﻠ ۶۶۳-۶۸۰ق/ ۱۲۶۵-۱۲۸۱م)، برخی خانزادگان مغول که به دنبال استقلال محدود برای خود بودند، متوجه بدخشان شدند؛ از جمله در ۶۶۷ق، براق بدخشان و برخی نواحی پیرامون آن را برای مدتی کوتاه تحت فرمان آورد (وصاف، ۴۱) و چندی نیز قایدو بر آن سرزمین استیلا یافت (همو، ۱۹۰-۱۹۱). در اوان سلطنت غزانخان (ﺳﻠ ۶۹۴-۷۰۳ق/ ۱۲۹۵-۱۳۰۴م) قتلغ خواجه (پسر دوا) دیگر بار این تجربه را تکرار کرد و یک چند بدخشان را با شماری از ولایات خراسان به تصرف آورد (همو، ۲۱۸-۲۱۹).
در دهههای پسین گویا سلسلهای مستقل در بدخشان پدید آمد که از ثباتی درخور توجه برخوردار بود و به شیوۀ موروثی اداره میشد. این سلسله برای بومیان خاطرۀ شاهان باستانی باختر را زنده میکرد و پادشاهان آن از نسل اسکندر رومی و دختر داریوش سوم تصور میشدند (سفرنامه...، ۵۷-۵۹؛ نیز زینالعابدین، ۱۳۲). در وقایع این سالها، گاه به مناسبات سیاسی شاهان بدخشان با ایلخانان اشاراتی شده است(مثلاٌ ﻧﻜ : عبدالرزاق،۱/ ۲۴۲).
تیمور (ﺳﻠ ۷۷۱-۸۰۷ق/ ۱۳۶۹-۱۴۰۴م) در پی جنگهای مکرر با بدخشانیان (نظامالدین، ۱۵-۱۶؛ شرفالدین، ۱/ ۱۲۹؛ عبدالرزاق، ۱/ ۳۲۲)، شاهان بدخشان را به باجگزاری واداشت و کوشید تا حکومت نسبتاٌ مستقل آنان را تحمل کند. در عهد تیمور و جانشینان او، گهگاه حضور شاهان بدخشان با ایلچیان آنان در دربار تیموری این صلح را مستحکم میساخت (مثلاٌ ﻧﻜ : کلاویخو، ۲۷۷-۲۷۸؛ غیاتالدین، ۲۷۲).
روی کارآمدن ابوسعید گوراکانیف آغاز تحولی در سیاستهای تیموریان بود و موج جدیدی از کشورگشایی را به همراه داشت. ابوسعید پس از جلوس برتخت سلطنت در ۸۵۵ق/ ۱۴۵۱م، به فتوحاتی در منطقۀ بلخ دست زد که موج آن تا بدخشان نیز کشیده شد (عبدالرزاق، ۲/ ۱۰۵۲-۱۰۵۳). در برخی منابع، استیلای قطعی ابوسعید بر بدخشان در ۸۶۴ق/ ۱۴۶۰م دانسته شده است (امین، ۲/ ۳۵۶: نقل از نسخهای کهن). در ۸۷۱ق/ ۱۴۶۷م ابوسعید پس از مدتی تحمل شاهان اسکندری بدخشان، سلطان محمد واپسین شاه اسکندری را به قتل رساند و این سلسله را منقرض ساخت (ﻧﻜ : زینالعابدین، همانجا؛ نیز آقابزرگ، ۹(۲)/ ۵۲۴).
پس از مرگ ابوسعید، قلمرو او تقسیم شد و در عرض قلمرو اصلی، یعنی ماوراءالنهر، شعبهای از تیموریان در منطقۀ بدخشان و حصار شادمان پدید آمد که در منابع آن عصر در برابر ماوراءالنهر، بدخشانات خوانده میشد. شاخۀ بدخشانات سهم محمود میرزا پسر ابوسعید بود که تا پس از ۸۹۲ق/ ۱۴۸۷م همچنان حکم میراند (علیشیر، ۱۷۳؛ خلیلی، ۵-۶). اگرچه شعبۀ اصلی تیموریان در ۹۱۱ق/ ۱۵۰۵م به دست شیبانیان منقرض شد. اما شعبۀ بدخشان همچنان دوام یافت. طاهراً این شعبه تا زمان حیات بابر (د ۹۳۷ق/ ۱۵۳۱م) سیادت او را پذیرا بوده است و شاهان بدخشان از سوی بابر تعیین میشدهاند. مشهورترین آنان در این دوره، سلطان اویس پسرعم بابر مشهور به خان میرزا (حکu200d قبل از ۹۱۷-۹۲۶ق/ ۱۵۱۱-۱۵۲۰م) بود. اما دربارۀ حکومت دشوارتر است (برای گزارشها، ﻧﻜ : عبدالواسع، ۱/ ۲۱۰؛ خلیلی، ۲-۳، ۸؛ قاضی احمد، ۱/ ۱۱۴، ۲/ ۹۰۱؛ نویدی، ۱۴۸؛ محمدکاظم، ۲/ ۴۵۲؛ هدایت، ۱/ ۳۱، حاشیۀ ۱). دربارۀ سکههای این شاهان به خصوص سلیمان میرزا نیز مطالعاتی توسط چون بالوگ [۶]ولُویک [۷]صورت گرفته است.
صرفنظر از تحرکات مقطعی، ازبکان شیبانی از زمان عبدالمؤمن خان متوجه بدخشان شدند (اسکندربیک، ۵۴۹؛ نیز غفورف، II/ 375). عبدالمؤمن خان در زمانی نزدیک به سال ۱۰۰۰ق/ ۱۵۹۲م، ضمن گسترش حکومت خود، بر بدخشان نیز استیلا یافت (شاملو، ۱۷۶-۱۷۸؛ اسکندربیک، ۴۴۳-۴۴۴؛ نیز با خروشین، II/ 82)، اما این تحولی دیرپا در صحنۀ سیاسی بدخشان نبود و بیدرنگ پس از مرگ عبدالمؤمن در حدود سال ۱۰۰۷ق/ ۱۵۹۸م، بدخشان استقلال خود را بازیافت و حکومت آن از سوی شخصیتهای متنفذ شهر به یکی از شاهزادگان تیموری واگذار شد (اسکندربیک، ۶۳۲).
در سالهای بعد، برخی از خانهای مقتدر ازبک، چون باقیخان بنیانگذار سلسلۀ جانیان و ندرمحمدخان کوششی ناپایدار در جهت اعمال حاکمیت بر بدخشان داشتهاند (همو،۵۹۰-۵۹۵، ۶۲۴ﺑﺒ ؛ خلیلی، ۸-۹).
در دهۀ ۶۰ از سدۀ ۱۱ق که جنگ قدرت در بدخشان میان اتالیق محمودبیک از سران قبیلۀ فتغن و باربیک که بخش مهمی از بدخشان را تحت فرمان خود داشت، پدید آمده بود، خان بخارا کوشید تا از محمودبیک به عنوان والی خود بر بدخشان حمایت کند. اما این حرکت فرجامی نیافت و یاربیک که از جانب بدخشانیان پشتیبانی میشد، توانست بار دیگر استقلال بدخشان را تأمین کند و سلسلۀ میرهای بدخشان را بنیان نهد که پس از مرگش در ۱۱۱۹ق/ ۱۷۰۷م، تا اواخر قرن۱۹م دوام یافت(با خروشین، II/ 88-89). محمدعلی مشهدی که در ۱۰۹۸ق/ ۱۶۸۷م، یعنی در عهد حکومت یاربیک، در کابل با یکی از سلاطین بابری ملاقات کرده، او را«امیر هند و خراسان و بدخشان» خوانده است (آقابزرگ، ۲۱/ ۳۵۴، به نقل از مفتاح النجاة مشهدی). با تکیه بر این سند، چنین مینماید که یاربیک تابعیت اسمی بابریان هند را پذیرفته بوده است. تحرکات نظامی پس از یاربیک همچون سپاه بردن رضاقلی میرزا (پسر نادرشاه) سردار ایرانی در ۱۱۴۹ق/ ۱۷۳۶م تا حدود بدخشان (فسایی، ۱/ ۵۴۱)، و نیز اعمال حاکمیت احمدشاه ابدالی(ابوالحسن مستوفی، ۶۳۳) حاصل دیرپایی نداشته است. در ۱۲۹۰ق/ ۱۸۷۳م، امیرشیرعلی پادشاه افغان بدخشان را ضمیمۀ خاک خود ساخت (خلیلی، ۹-۱۰) و اندکی بعد گسترش نفوذ روسیه در آسیای مرکزی اوضاع را برای بدخشان نیز دگرگون ساخت. در ۱۳۰۸-۱۳۰۹ق/ ۱۸۹۱-۱۸۹۲م روسیه سراسر پامیر شرقی را تصرف کرد. در ۱۸۹۵م، براساس توافق صورت گرفته میان روسیه و بریتانیا، منطقۀ پامیر میان افغانستان ـ که بریتانیا آن را حوزۀ نفوذ خود میدانست ـ و امارت بخارا ـ که تحتالحمایۀ روسیه بود ـ تقسیم شد(حسنی، 36). گفتنی است که بخشی از تاریخ بدخشان مشتعل بر وقایع سالهای ۱۰۶۸-۱۳۲۵ق/ ۱۶۵۸-۱۹۷۰م توسط سنگ محمد بدخشی با عنوان تاریخ بدخشان مدون گشته که تتمۀ آن به قلم افضل علیبیک سرخ افسر نگاشته شده است (به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ۱۳۶۷ش) (برای کتابشناسی بدخشان که توسط بارتولد فراهم آمده، و از سوی بنیگسن و کارردانکس تکمیل شده است، ﻧﻜ : EI2, I/ 854-855).
در طول سدههای متقدم اسلامی مرکز منطقۀ اسلامی مرکز منطقۀ بدخشان شهری به نام بدخشان بود که به اشارۀ منابع گوناگون جغرافیایی شهری کوچک بوده، اما آبادیهای بسیاری در حومۀ آن قرار داشته است (اشکال...، ۱۷۲؛ ابنحوقل، ۲/ ۴۴۹؛ حدود...، ۱۰۵؛ ادریسی، ۱/ ۴۸۴، ۴۸۶-۴۸۷). دمشقی (د ۷۲۷ق/ ۱۳۲۷م) از واشجرد به عنوان مرکز بدخشان نام برده است (ص ۲۲۴). در سدههای اخیر شهر فیضآباد مرکز بدخشان بوده (مثلاً زینالعابدین، ۱۳۲)، و محققانی چون بارتولد برآنند که فیضآباد در همان محل بدخشان تختگاه سنتی منطقه، بنا شده است («ترکستان»، 116، «بررسی»، 51).
ویژگیهای فرهنگی
از نظر قومشناختی، بخش مهمی از بدخشان را فارسی زبانانی تشکیل میدهند که تاجیک خوانده میشوند (زینالعابدین، همانجا؛ اعتمادالسلطنه، ۴/ ۲۳۴۵). مناطق دور از دسترس بدخشان، همچنین جایگاه زندگی برخی از اقوام ایرانی با شهرت محلی «غَلچه» به خصوص در پامیر غربی است که زبانهای بومی خود را از گذشتههای دور حفظ کرده، و بدین ترتیب، موزهای از زبانهایی ایرانی را در منطقۀ پامیر شکل دادهاند. از جملۀ اینها باید به سخنگویان زبانهای گروه شُغنان ـ روشانی شامل شُغنی، روشانی، خوفی، برتنگی، ارشری و سریکلی، و زبانهای پراکندۀ دیگر چون اشکشمی، بازغلامی، سنگلیچی، وخی، ارموری، سجنی و منجی اشاره کرد که برخی مشترکاٌ در دوبخش بدخشان، و برخی اختصاصاٌ در بدخشان افغانستان با استان خود گردان بدخشان رواج دارند (ﻧﻜ : ﻫ د، پامیر، گویشها). به هر تقدیر زبان مشترک میان تمام بدخشانیان زبان فارسی(تاجیکی) است (ﻧﻜ : ساکولوا، 362). بدخشان در طول تاریخ کمتر پذیرای اقوام مهاجر بوده است (لعلی، ۴۲؛ برای تفصیل جغرافیا و قومنگاری بدخشان، ﻧﻜ : ایرانیکا، III/ 355-360). مسألۀ روابط بین قومی در بدخشان و نیز ساختارهای سنتی اجتماعی ـ سیاسی در بدخشان، در دهههای اخیر، توجه محققان را به خود جلب کرده است[۸].
مذهب غالب در میان تاجیکان بدخشان شعبۀ اسماعیلی(شاخۀ تزاری) است که از سدۀ ۵ق/ ۱۱م توسط ناصر خسرو به مردم این منطقه شناسانده شد و اثری ماندگار بر جای نهاد. هزارهها پیرو مذهب شیعۀ اثناعشری هستند و برخی از اقوام نیز اثل سنت و پیرومذهب حنفیند (ابوالمعالی، ۷۲؛ اعتتمادالسلطنه، همانجا؛ لعلی، ۴۲، ۱۴۹-۱۵۰؛ قس: زینالعابدین، همانجا).
تصوف در طی سدههای متمادی در بدخشان نقش مهمی ایفا کرده است. بیشترین نفوذ در بدخشان از آن طریقۀ نقشیندیه بود. چنانکه از میراث ادبی آن، آثاری مانند نسمات القدس در شرح احوال مشابخ نقشبندیه به قلم محمدهاشم بدخشی (تألیف: ۱۰۳۱ق) برجای مانده است (برای نسخۀ خطی، ﻧﻜ : منزوی، ۱۱/ ۸۹۱-۸۹۲). کبرویه بهخصوص از زمانی که سیدعلی همدانی (د ۷۸۶ق/ ۱۳۸۴م)، منطقۀ بدخشان را بهعنوان پایگاه تبلیغ خود در ماوراءالنهر و خراسان برگزید، در بدخشان اهمیت یافت (برای آگاهی از تأثیر او بر فرهنگ بدخشان، ﻧﻜ : سلطانف. ۱۰۵-۱۰۹) و شاگردان برجستۀ سیدعلی همدانی، نورالدین جعفر بدخشی (د ۷۹۷ق/ ۱۳۹۵م)، نویسندۀ خلاصة المناقب (اسلامآباد،۱۹۹۵م) و خواجه اسحاق ختلانی، پیر مشترک ذهبیه و نوربخشیه (شوشتری، ۲/ ۱۴۳-۱۴۴) از مردم بدخشان بودهاند. در نسلهای پسین نیز باید از کسانی چون حیدر بدخشی، مؤلف منقبةالجواهر در مقامات سیدعلی همدانی یاد کرد (برای نسخ خطی، ﻧﻜ : آقابزرگ، ۲۳/ ۱۴۹). دربارۀ چشتیه باید گفت: سلیمان میرزا که در اواسط قرن ۱۰ق/ ۱۶م بر بدخشان حکم میرانده، از حامیان این طریقه و زمینهساز رواج آن بوده است (نثاری، ۶۴).
از رجال صوفی متأخر، همچنین باید از ایشان سلطان، مرشید نقشبندی از تاجیکهای درواز(بدخشان)یادرد که در نهضت باسماچیان حضور داشته، و نقشی پیچیده ایفا کرده است (طوغان، I/ 426-427, 439-440, 451, 465-466, 531).
بدخشان همواره یکی از مراکز رونق ادبفارسی بوده، و بهخصوص در سدههای اخیر شاعرانی پارسی گوی چون موجی بدخشانی، ابتری بدخشی، جمیل بدخشی، ملاشاه بدخشانی، ابراهیم بدخشانی نقشبندی، غیانی بدخشانی، نظمی بدخشانی، دردی بدخشانی و مصرع بدخشانی از آنجا برخاستهاند. دربارۀ ادبیات محلی بدخشان نیز تحقیقاتی توسط اسلوبین، شهرانی، و واندنبرگ و وانبل صورت گرفته است[۹].
توجه به علوم فلسفی و طبیعی نیز در بدخشان به نحو شاخصی دیده میشود که از شخصیتهای نامور آن میتوان به میرغیاتالدین علی حسین اصفهان ساکن بدخشان ـ که آثاری چون خلاصة التنجیم و برهانالتقویم و دانشنامۀ جهان را در ۸۶۹ و۸۷۹ق تألیف کرده (آقابزرگ، ۷/ ۲۲۲ ،۸/ ۴۶)، و شیخ محمد بدخشی (د ۹۲۲ق/ ۱۵۱۶م) ـ که بر شرح شمسیۀ کاتبی حاشیهای نوشته است (حاجی خلیفه، ۲/ ۱۰۶۳؛ نیز طالش گوپریزاده، ۲۱۴-۲۱۵) ـ اشاره کرد (برای بهلول بدخشانی، قاضی و محدث، ﻧﻜ : قنوجی، ۳/ ۲۲۶).
بدخشان افغانستان
بدخشان اکنون استانی مرزی در شرق افغانستان با مرکزیت فیضآباد است که شهرهایی چون اندراب، خان دولت، خانکلی، و خدرجک را در خود دارد. مساحت آن ۵۵۶‘۴۵ ﻛﻤ ۲ و جمعیت آن در برآورد سال ۲۰۰۰م برابر ۵۰۰‘۹۳۸ نفر بوده است. این استان میان آموی علیا در شمال، رشتهکوه هندوکش در جنوب، و رود قندوز در غرب قرار گرفته، و از شمال شرقی با تاجیکستان، از مشرق با پاکستان و کثمیر و با دالانی به مرز چین پویسته است. رودوخان نیز در درۀ وخان از بدخشان جاری است که به رود پنج (آمودریا) میپیوندد. رود کوکچه نیز در این استان جریان دارد که از ریزابههای آموی است.
امروزه همچنان معادن سنگهای قیمتی بدخشان در اقتصاد منطقه نقشی مهم دارد، هرچند شماری از معادن دیگر متروکه شده است. افزودن بر معادن لعل، در این استان معادن سنگ لاورد و گوگرد نیز وجود دارد. در این منطقه کشاورزی بخش اصلی اشتغال مردم را تشکیل میدهد که مهمترین محصولات آن گندم، جو، برنج و پنبه است(محمدنادرخان، سراسر کتاب).
بدخشان تاجیکستان
سرزمینهای پامیر غربی که به بخارا واگذار شد، پس از انحلال خانات بخارا در زمرۀ متصرفات روسیه در ماوراءالنهر قرار گرفت و در ۱۳۰۴ش/ ۱۹۲۵م به عنوان «استان خودگردان بدخشان کوهستانی» شناخته شد. این استان که در شرق تاجیکستان جای گرفته، در شمال با قرقیزستان، در مشرق با چین (استان سین کیانگ) و در جنوب با افغانستان مجاور است و از پاکستان و کشمیر تنها با دالانِ و خان که در خاک افغانستان قرار دارد، جدا شده است. مرکز آن شهر خوروق (خاروغ)، و از دیگر شهرهای آن وَنج، مُرغاب، روشان، ویر و راشت قلعه است. بخش شرقی این استان، فلاتی مرتفع است، درحالیکه بخش غرب آن ارتفاع نسبی کمتری دارد. این استان دارای چند دریاچه، از جمله قاراکول در شمال، و یاشیل کول در نواحی مرکزی است. اصلیترین رود آن پنج (آموی) در غرب و شعبههای آن چون رود غند است و افزون بر آن، رودهایی چون آقسو در غرب، و مرغاب در مرکز جریان دارد. مساحت آن۷۱۰‘۳۶کمـ ۲ و جمعیت آن بر اساس برآورد سال۱۹۹۰م، برابر ۱۶۰هزار نفر بوده است که حدود ۹۰٪ آنان در بخش غربی زندگی میکردند. کشاورزی در بخش غربی رونق دارد و محصولات مهم آن گندم، سیبزمینی و سبزیجات است، اما در بخشهای شرقی بیشتر دامداری رایج است. بخشی از اقتصاد این استان نیز بر معادن، به خصوص سنگ، آهن، طلا، نمک خوراکی، میکا، زغال سنگ و سنگ آهک استوار است (BSE3, VII/ 269؛ نیز ایتنبرگ، نقشۀ 46-47؛ دربارۀ نشکلهای اجتماعی ـ سیاسی بدخشان در فرآیند فروپاشی شوروی، ﻧﻜ : بشیری،npn.).
مآخذ
آقابزرگ، الذریعة؛ ابنبطوطه، رحلة، به کوشش طلال حرب، بیروت، ۱۴۰۷ق/ ۱۹۸۷م؛ ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به کوشش کرامرس، لیدن، ۱۹۳۹م؛ ابر ماکولا، علی، الاکمال، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۲ق/ ۱۹۷۲م؛ ابوالحسن مستوفی، گلشن مراد، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد تهران،۱۳۶۹ش؛ ابوالمعالی، محمد، بیان الادیان، به کوشش دانش پژوه، تهران،۱۳۷۶ش؛ ادریسی، محمد، نزهة المشتاق، بیروت، ۱۴۰۹ق/ ۱۹۸۹م، اسکندربیک منشی، عالمآرای عباسی، تهران،۱۳۵۰ش؛ اشکال العالم، منسوب به ابوالقاسم جیهانی، ترجمۀ کهن علی بن عبدالاسلام کاتب، به کوشش فیروز منصوری، تهران، ۱۳۶۸ش؛ اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ۱۹۲۷م؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، مرآة البلدان، به کوشش عبدالحسین تنوایی و هاشم محدث، تهران، ۱۳۶۸ش؛ امین، محسن، اعیان الشیعة، بیروت، ۱۴۰۶ق/ ۱۹۸۶م؛ باوزانی، الساندرو، ایرانیان، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران،۱۳۵۹ش؛ بلاذری، احمد، فتوحالبلدان، به کوشش رضوان محمد رضوان، بیروت، ۱۳۹۸ق/ ۱۹۷۸م؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش علیاکبر فیاض، مشهد،۱۳۵۶ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ۱۳۲۹ق/ ۱۹۱۱م؛ حاجی خلیفه، کشف؛ حافظ ابرو، عبدالله، ذیل جامعالتواریخ رشیدی، به کوشش خانبابا ییانی، تهران،۱۳۱۷ش؛ حدود العالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران،۱۳۶۲ش؛ خللی خلیلالله،«یمگان»، آریانا،۱۳۵۴،س۳۳، ﺷﻤ۲ ؛ دمشقی، محمد، نخبة الدهر، به کوشش مرن، لایپزیک، ۱۹۲۳م؛ رشیدالدین فضلالله، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفی موسوی، تهران، ۱۳۷۳ش؛ زینالعابدین شیروانی، بستان السیاحة، تهران،۱۳۱۵ش؛ سفرنامۀ مارکوپولو، ترجمۀ حبیبالله صحیحی، تهران،۱۳۵۰ش؛ سلطانف، ماهر خواجه، «شخصیت و تأثیر میرسپدعلی همدانی در تاجیکستان»، دانش، ۱۳۷۱ش، ﺷﻤ ۲۹-۳۰؛ سمعانی، عبدالکریم، الانساب، به کوشش عبدالله عمر بارودی، بیروت، ۱۴۰۸ق/ ۱۹۸۸م؛ سیفیی هروی، تاریخ نامۀ هرات، به کوشش محم زبیر صدیقی، کلکته، ۱۳۶۲ق/ ۱۹۴۳م؛ شاملو، ولیقلی، قصص الخاقانی، به کوشش حسن سادات ناصری، تهران،۱۳۷۱ش؛ شرفالدین علی یزدی، ظفرنامه، به کوشش عصامالدین اورونبایف، تاشکند،۱۹۷۲م؛ شوشتری، نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، ۱۳۷۶ق، طاش کویریزاده، احمد، اشقائق النعمانیة، بیروت، ۱۳۹۵ق/ ۱۹۷۵م؛ طبری، تاریخ، عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوابی، تهران،۱۳۵۳ش؛ عبدالواسع نظامی، منشأ الانشاء، به کوشش رکنالدین همایونفرخ، تهران۱۳۵۷ش؛ علیشیر نوایی، مجالس النفائس، ترجمۀ کهن فخری هراتی و محمد بن مبارک قزوینی، به کوشش علیاصغرحکمت، تهران، ۱۳۶۳ش؛ غیاتالدین نقاش، «روزنامچه»، همراه خطاینامه، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۷۲ش؛؛ فرامکین، گرگوار، باستانشناسی در آسیای مرکزی، ترجمۀ صادق ملکم شهمیرزادی، تهران،۱۳۷۲ش؛ فسایی، حسن، فارسنامۀ ناصری، به کوشش منصور رستگار فسایی، تهران،۱۳۶۷ش؛ قاضیاحمد قمی، خلاصةالتواریخ، به کوشش احسان اشرفی، تهران،۱۳۵۹-۱۳۶۳ش؛ قنوچ، صدیق، ابجد العلوم، به کوشش عبدالجبار زکار، بیروت، ۱۹۸۴م؛ کلاویخو، ر.، سفرنامه، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران، ۱۳۳۷ش؛ لعلی، علیداد، سیری در هزارهجات، قم، ۱۳۷۲ش؛ محمدکاظم، عالمآرای نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ۱۳۶۴ش؛ محمدنادرخان، راهنمای قطغن و بدخشان، تهذیب برهان الدین کوشککی، به کوشش منوچهر ستوده، تهران،۱۳۶۷ش؛ مسعودی، علی، التنبیه و الاشراف، به کوشش دخویه، لیدن، ۱۸۹۳م؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه لیدن، ۱۹۰۶م؛ منزوی خطی مشترک؛ منهاج سراج، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، کابل،۱۳۴۲ش؛ میتورسکی، و.، حواشی و تعلیقات بر حدود العالم، ترجمۀ میرحسین شاه، کابل، ۱۳۴۲ش؛ نثاری، حسن، مذکّر احباب، به کوشش نجیب مایل هروی تهران، ۱۳۷۷ش؛ نظامالدین شامی، ظفرنامه، به کوسش محمدپناهی سمنانی، تهران،۱۳۶۳ش؛ نویدی شیرازی، زینالعابدین، تکملة الاخبار، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران،۱۳۶۹ش؛ وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ۱۳۴۶ش؛ هدایت رضاقلی، مجمع الفصحاء، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، ۱۳۳۶ش؛ بعقوبی، احمد،«البلدان»، همراه الاعلاق النفیسۀ ابنرسته، به کوشش دخویه، لیدن، ۱۸۹۱م نیز:
Bakhrushin, S.V. et al., Istoriya narodov Uzbekistana, Tashkent, 1947; Barthold, W.W., «Istoriko- geograficheskiĭ obzor Irana», Sochineniya, Moscow. 1971, vol VII; id, «Turkestan v epokhu mon gol'skogo nashestviya», ibid, 1963, vol I; Bashiri, I., «Muslims amd Communists Vie for Power in Tajikistan», Bulletin (Association for the Advancement of Central Asian Research), 1993, vol. VI no.1; BSE3; EI2; Gafurov, B.G. et al., Istoriya tadzhikskogo naroda, Moscow, 1963; Hasanil, M., Turkiston bosqini, Tashkent, 1992; Iranica; Itenberg, I.M. eet al., Atlas mira, Moscow, 1962; Markwart, J., Ērānšahr, Berlin, 1901; id, Wehrot und Arang, Leiden, 1938; Sokolova, V. S., «Shugnano-rushanskaya yazykovaya gruppa», Yazyki naodov SSSR, Moscow, 1966, vol. I; Togan, A.Z.V., Bugünkü türkili (Türkistan) ve yakintarihi, Istanbul, 1981.
احمد پاکتچی
برچسب:
نویسنده: سجاد اکبری